close
تبلیغات در اینترنت
درد یعنی که ترک بر تن دیوار شدن
تبليغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات سايت
نام کاربری :
رمز عبور :

رمز عبور را فراموش کردم ؟
آمار مطالب
کل مطالب : 64
کل نظرات : 537

بازديد امروز : 59 نفر
بارديد ديروز : 1 نفر
بازديد هفته : 60 نفر
بازديد ماه : 194 نفر
بازديد سال : 1,440 نفر
بازديد کلي : 12,174 نفر

افراد آنلاين : 1
عضويت سريع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
نظرسنجي
نام کاربری



لينک دوستان
آخرین مطالب ارسال شده
پيوندهاي روزانه
کدهاي اختصاصي
پشتيباني
theme by
roztemp.ir
RSS

Powered By
Rozblog.Com
تبليغات
رزتمپ

 

 

 

درد یعنی که ترک بر تن دیوار شدن
مثل دل بستن و لب بستن و بیمار شدن


درد یعنی بدوی پشت سر خاطره هات
خسته در پیچ و خم خاطره تکرار شدن



هق هق گریه شود بغض، بگیرد نفست
شانه ات خم شود از این همه آزار شدن


تا سحر در دل کابوس فقط بودن و بعد
غرق آشفتگی و دلهره بیدار شدن

درد یعنی بدوی دست به دستش نرسد
از خودت از همه از فاصله بیزار شدن


درد یعنی همه ی قافیه ها تنگ شوند
بین صد حرف به دل مانده گرفتار شدن



شاعری باشی و یک شعر به دادت نرسد
هی غزل گفتن و هی گفتن و انکار شدن

درباره : دلنوشته های عاشقانه ,
امتياز : نتيجه : 5 امتياز توسط 3 نفر مجموع امتياز : 13

برچسب ها : درد یعنی که ترک بر تن دیوار شدن , درد یعنی بدوی دست به دستش نرسد ,
بازديد : 51
[ 11 / 11 / 1394 ] [ 16:41 ] [ صحرا ]
مطالب مرتبط
آخرين مطالب ارسالي
ارسال نظر براي اين مطلب
اين نظر توسط دلسوختگان در تاريخ 1394/12/12 و 21:12 دقيقه ارسال شده است

چرا رفتی چرا من بی قرارم
به سر سودای آغوش تو دارم

نگفتی ماه تاب امشب چه زیباست
ندیدی جانم از غم نا شکیباست

خیالت گرچه عمری یار من بود
امیدت گرچه در پندار من بود

بیا امشب شرابی دیگرم ده
ز مینای حقیقت ساغرم ده ...

اين نظر توسط تنها در تاريخ 1394/12/9 و 22:06 دقيقه ارسال شده است

وقتی نیستی با عکست ای یار صحبت میکنم

درد و دل کرده با او بسیار صحبت میکنم

در بغل میگیرم و میبوسمش سر تا به پا

حس میشود انگار با خودت صحبت میکنم

اين نظر توسط محمد در تاريخ 1394/12/2 و 16:08 دقيقه ارسال شده است

پر نقش تر از فرش دلم بافته ای نیست / از بس که گره زد به گره حوصله ها را
یک بار هم ای عشق من از عقل میندیش / بگذار که دل حل بکند مسئله ها را . . .

اين نظر توسط دلسوختگان در تاريخ 1394/11/23 و 15:22 دقيقه ارسال شده است

\"یک\"ی بود ... که همه چیز و همه کس بود!
\"یکی\" بود ... که همه کس بود!
\"یکی\" بود ... که \"یکی\" نبود!
\"یکی\" بود ... \"یکی\" نبود!
غیر از خدای مهربون ... هیچ کس نبود ...
از کودکی ها مادرها هر شب به گوشمان خوانده اند که جز خدا سَرت را به جایی گرم نکن که نیست ... دیگری نیست ... گشتیم و نبود ... تو نگرد ... همه اوست و همه دست اوست... اما وقتی بزرگتر شدیم ، حرص و آز و آرزو هایمان را هم با خودمان بزرگ کردیم ... آنقدر بزرگ که در میانشان گم شدیم ... حتی خودمان را گم کردیم ... \"خود\" ِ خودمان را گم کردیم ... چنان غرق شدیم که تا وقتی چشم از این زندگی نبندیم، نمی فهمیم ... همه این مدت او دیده ما بود و میدید ... گوش ما بود و میشنید ... دست ما بود و انجام میداد ... و اینقدر به ما نزدیک بود و ما از او آنقدر دور! نمیفهمیم که غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود ... همان \"یک\" ی بودی که همه چیز مان بود ...
اما باز امان از این همه زنجیر که ما را به زمین بسته است ...
زمینی پر از تشویش و اضطراب و دلهره
زمینی پر از ناحق و ظلم و ستم
زمینی پر از دوری از او
زمینی پر از غیر از او
زمینی پر از خالی ...
خدایـَ کم! کمی بال برایم بفرست ... خسته شدم از نبودن آسمانت ...

اين نظر توسط afshin در تاريخ 1394/11/20 و 0:39 دقيقه ارسال شده است

شنیده ام که تو عکس شکسته می کشی با رنگ
اگر حقیقت است بیا من شکسته ام بی سنگ
مرا تو ساده بکش با تمام سادگی ام
و تلخ و تلخ و تکیده ولی کمی پر رنگ
مرا به رنگ روشن صد التماس تیره بکش
کنار کوچه بن بست و خالی از آهنگ
اگر تو معنی پرپر زدن ندانستی
پرنده ای بکش و یک قفس ولی دل تنگ
قرار هر دوی ما بر مدار ماندن بود
ببین که بی قرار توام هنوز بی نیرنگ
مرا تو خسته بکش، پاره کن شکسته بکش
شکسته از دل سنگی و خسته از دل تنگ

اين نظر توسط دلسوختگان در تاريخ 1394/11/19 و 21:41 دقيقه ارسال شده است

درود بر آنان که عادت دارند چشمهایشان را پر نمایند از زیبائی های بی نظیر طبیعت ...!!!
ساختار کوچک هیپوتالاموس در مغز، ماده ی آزاد کننده ی هورمونی را ترشح می نماید بنام کورتیکوتروفین ...، این ماده بهمراه هورمون مربوطه وظیفه ی تأمین انرژی لازم بدن برای مقابله با استرس و شرایط بحرانی و اضطراب را دارد ...، این در واقع همان چیزی است که به بدن کمک می نماید تا بتواند \"مدیریت هیجان\" داشته باشد ...، اما عمر این ماده فقط یک سال است و گاهی بصورت خودکار درمغز ترشح می شود ...، جناب \"پروفسور سمیعی\" تحقیقاتی انجام داد برای دانستن این مطلب که چه چیزهائی باعث ترشح بیشتر این ماده در برخی افراد و یا قطع و تأخیر ترشح درفرد دیگر می شود ...
نتیجه ی تحقیقات برای علم روانشناسی بی نظیر بود و بسیار جالب :
۱.وقتی شما(ی نوعی) از منظره ای یا تماشای چیزی لذت می برید و از آن بصورت کلامی
تعریف نموده و با حس و حال خاص مانند تعاریف مشمول به به و چه چه آنرا یاد و توصیف می نمائید، میزان ترشح این ماده در مغز بطور چشمگیری افزایش می یابد ...!!!
۲.وقتیکه شما(ی نوعی) یک گلبرگ لطیف، پارچه ای نرم، و یا از این نوع را لمس می کنید و احساس خوشایندی را تجربه می نمائید، میزان ترشح این ماده در مغز افزایش می یابد ...!!!
۳.وقتی شما(ی نوعی) از روی خوشحالی و شوق دست می زنید، حتی وقتی دریک
کنفرانس حضور دارید و یا در یک مهمانی و حتی به مدت زمانی کوتاه میزان ترشح
این ماده را در مغز افزایش می دهید ...!!!
لذا درود بر آنهائیکه از هر چیز لذت بخش که می بینند و حس می کنند، بصورت شایسته و متناسب تعریف می کنند ...!!!
پی نوشت:
چقدر خوب که بدانیم رفتار ما و لذت های ما، چه بصری و چه لمسی باعث می شود بدن در کنترل هیجانات و استرس های روزهای بعد، ذخیره های مفیدی را اندوخته نماید و باعث ترشح بیشتر ماده های مؤثر در مغز و متعاقباً در آرامشمان شود ...
پس یادمان باشد :
لذت هایمان را براحتی به زبان بیاوریم ...، مغزمان هوشمندانه آنها را دریافت نموده و بکار می برند ...

اين نظر توسط محمد در تاريخ 1394/11/15 و 10:09 دقيقه ارسال شده است

هر چه کمتر شود فروغ حیات / رنج را جانگدازتر بینی
سوی مغرب چو رو کند خورشید / سایه ها را درازتر بینی . . .

اين نظر توسط دلسوختگان در تاريخ 1394/11/13 و 20:26 دقيقه ارسال شده است

يکی کودک بودن
آه !
يکی کودک بودن در لحظه ی غرش آن توپ آشتی
و گردش مبهوت سيب سرخ
بر آئينه .

يکی کودک بودن
در اين روز دبستان بسته
و خش خش ِ نخستين برف سنگين بار
بر آدمک سرد باغچه .

در اين روز بی امتياز
تنها
مگر
يکی کودک بودن ...

( احمد شاملو )

اين نظر توسط محمد در تاريخ 1394/11/13 و 13:47 دقيقه ارسال شده است

سلام
با یه خاطره خیلی تلخ آپم
خواهش می کنم بیایید بخونید و نظر بدید.

اين نظر توسط تنها در تاريخ 1394/11/11 و 20:02 دقيقه ارسال شده است

تکـه یخی که عـاشـق ابــر ِ عـذاب می شود
سر قـرار عـاشـقی همیـشـه آب می شود

به چشم فرش زیـر پـا سقف که مبتلا شود
روز وصـالشان کسی خانه خـراب می شود

کـنـار قـله های غـم نخوان برای سـنـگ ها
کوه که بغض می کند سنگ،مذاب می شود

بـاغ پر از گُلی که شب نظر به آسـمـان کند
صبح به دیگ می رود ؛ غنچه گلاب می شود
...
چه کـرده ای تـو بـا دلم که از تو پیش دیگران
گلایه هم که می کنم شعر حساب می شود


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
.: Weblog Themes By roztemp :.

درباره وبلاگ

سلام خوش اومدین این سایت حاوی شعرها و طنز ودلنوشته ها و مناجات با خداو سخنهای حکیمانه میباشد کپی برداری از مطالب و عکسها با ذکر منبع بلا مانع است امیدوارم از سایتم خوشتون بیاد در ضمن ممنون میشم نظراتتون رو در مورد پستهام بدونم از همتون ممنونم.
موضوعات
دلنوشته های عاشقانه
حکیمانه
مناسبتی
جست و جو