close
تبلیغات در اینترنت
داستان مکر زنان وشکست شیطان
تبليغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات سايت
نام کاربری :
رمز عبور :

رمز عبور را فراموش کردم ؟
آمار مطالب
کل مطالب : 64
کل نظرات : 537

بازديد امروز : 72 نفر
بارديد ديروز : 2 نفر
بازديد هفته : 102 نفر
بازديد ماه : 143 نفر
بازديد سال : 952 نفر
بازديد کلي : 11,432 نفر

افراد آنلاين : 1
عضويت سريع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
نظرسنجي
نام کاربری



لينک دوستان
آخرین مطالب ارسال شده
پيوندهاي روزانه
کدهاي اختصاصي
پشتيباني
theme by
roztemp.ir
RSS

Powered By
Rozblog.Com
تبليغات
رزتمپ

 

 

زن به شیطان گفت: آیا آن مرد خیاط را می بینی؟

می توانی بروی وسوسه اش کنی که همسرش را طلاق دهد؟

شیطان گفت: آری و این کار بسیار آسان است.

شیطان به سوی مرد خیاط رفت و به هر طریقی سعی می کرد او را وسوسه کند اما مرد خیاط همسرش را بسیار دوست داشت و اصلا به طلاق فکر هم نمی کرد.

 

پس شیطان برگشت و به شکست خود در مقابل مرد خیاط اعتراف کرد.

سپس زن گفت: اکنون آنچه اتفاق می افتد ببین و تماشا کن.

 

زن به طرف مرد خیاط رفت و به او گفت: چند متری از این پارچه ی زیبا می خواهم. پسرم می خواهد آن را به معشوقه اش هدیه دهد پس خیاط پارچه را به زن داد. سپس آن زن رفت به خانه مرد خیاط و در زد و زن خیاط در را باز کرد و آن زن به او گفت: اگر ممکن است می خواهم وارد خانه تان شوم برای ادای نماز، و زن خیاط گفت: بفرمایید،خوش آمدید.

 

آن زن پس از آنکه نمازش تمام شد آن پارچه را پشت در اتاق گذاشت بدون آنکه زن خیاط متوجه شود و سپس از خانه خارج شد و هنگامی که مرد خیاط به خانه برگشت آن پارچه را دید و فورا داستان آن زن و معشوقه ی پسرش را به یاد آورد و همسرش را همان موقع طلاق داد.

 

شیطان گفت: اکنون من به حیله و مکر زنان اعتراف می کنم.

آن زن گفت: کمی صبر کن. نظرت چیست اگر مرد خیاط و همسرش را به همدیگر بازگردانم؟

شیطان با تعجب گفت: چگونه؟

 

آن زن روز بعدش رفت پیش خیاط و به او گفت: همان پارچه ی زیبایی را که دیروز از شما خریدم یکی دیگر می خواهم برای اینکه دیروز رفتم به خانه ی یک زنی محترم برای ادای نماز و آن پارچه را آنجا فراموش کردم و خجالت کشیدم دوباره بروم و پارچه را از او بگیرم و اینجا مرد خیاط  فهمید در مورد زنش اشتباه کرده رفت و از همسرش عذرخواهی کرد و او را به خانه اش برگرداند.

 

(مواظب حیله های اطرافیان خود باشیم چه بسا ایشان از شیطان هم پست تر باشند)

امتياز : نتيجه : 5 امتياز توسط 4 نفر مجموع امتياز : 18

برچسب ها : مواظب حیله های اطرافیان خود باشیم , شیطان گفت: اکنون من به حیله و مکر زنان اعتراف می کنم. ,
بازديد : 55
[ 24 / 08 / 1394 ] [ 8:33 ] [ صحرا ]
آخرين مطالب ارسالي
ارسال نظر براي اين مطلب
اين نظر توسط محمد در تاريخ 1394/9/2 و 19:51 دقيقه ارسال شده است

خوب ببین...
زندگی زیباست...

رنگارنگ است...

روزها خوبند...

ماه ها بهترند...

و سالها عالی ترند...

می گذرند....

و تو تمامی خوبی ها را تجربه میکنی...

قدم هایت که ایستاد...

روبرویِ خدایی...

رویِ ماهِ خدا را همانجا ببوس شکلک

اين نظر توسط لیلی در تاريخ 1394/8/28 و 23:33 دقيقه ارسال شده است

هر چه کردم که فراموش کنم آه نشد

رفتم از خاطر و ، دلتنگِ دلم گاه نشد



او که با عشق به آغوشِ دلم آمده بود

تکیه بر عقل زد و ، همنفسِ راه نشد



گفت اندیشه ی او با من و با من شدن است

کلبه ام آه ، ولی روشن از آن ماه نشد



آنکه مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت

هیمه بر آتشِ ما ریخت و همراه نشد



من حسودم به هر آنکس که نگاری بیند

سهمم از عشق به اندازه ی یک کاه نشد



دفترم پُر شده از بغض ، چه باید بکنم ؟

هر چه کردم که فراموش کنم ، آه نشد


آپم یغما جون ...شکلکشکلکشکلک

اين نظر توسط دلسوختگان در تاريخ 1394/8/28 و 16:22 دقيقه ارسال شده است

بسیار عالی و آموزنده است . . .
ممنون از انتخاب متن زیبایتان . . .
سپاس و درودهای بی پایان . . .

شکلک

اين نظر توسط نیلوفر در تاريخ 1394/8/28 و 9:18 دقيقه ارسال شده است

یادته یادگاری نوشتی رو دیواری

که من و دوسم داری و تنهام نمی زاری

حالا می خوایی بری من و بزاری تنها

منم بدون تو می شم بی خیال دنیا

نه که گِله کنم نه اصلا گِله ای نیست

تو رو بدرقه می کنم با چشم های خیس

هر کسی واسه خودش یه خدایی داره

نه که نفرینت کنم نه این رسم روزگاره...

اين نظر توسط لیلی در تاريخ 1394/8/27 و 22:18 دقيقه ارسال شده است

پاییز می‌رسد که مرا مبتلا کند
با رنگ‌های تـازه مــرا آشنا کند

پاییز می‌رسد که همانند سال پیش
خود را دوباره در دل قالیچـــه جا کند

او می‌رسد که از پس نه ماه انتظار
راز ِ درخت باغچـــه را برملا کند

او قول داده است که امسال از سفر
اندوه‌هــای تازه بیــارد ، خـدا کند

او می‌رسد که باز هم عاشق کند مرا
او قـول داده است بـه قــولش وفا کند

پاییز عاشق است، وَ راهی نمانده است
جــز این کــه روز و شب بنشیند دعا کند

شاید اثر کند، وَ خداوندِ فصل ها
یک فصل را بخاطر او جا به جا کند

تقویـم خواست از تو بگیرد بهـــار را
تقدیر خواست راه شما را جدا کند

خش خش ... ، صدای پای خزان است، یک نفر
در را بـــه روی حضــرت پاییــــز وا کند...


اين نظر توسط لیلی در تاريخ 1394/8/26 و 22:10 دقيقه ارسال شده است

صبر کن عشق تو تفسیر شود بعد برو


، یا دل از ماندن تو سیر شود بعد برو


، خواب دیدی که دل دست به دامان تو شد


، تو بمان خواب تو تعبیر شود بعد برو


، لحظه ای باد تو را خواند که با او بروی


، تو بمان تا به یقین دیر شود بعد برو


، صبر کن عشق زمینگیر شود بعد برو


، یا دل از دیده ی تو سیر شود بعد برو


، تو اگر کوچ کنی بغض خدا می شکند


، تو بمان گریه به زنجیر شود بعد برو .


اين نظر توسط لیلی در تاريخ 1394/8/26 و 22:09 دقيقه ارسال شده است

دیگر بر کاغذ ابریشمین اشعار موزون نمی نویسم

و آنها را در قاب زرین نمی گیرم

زیرا

دیرگاهی است نغمه های جانسوز خویش را

بر خاک بیابان می نویسم

تا با دست باد به هر سو پراکنده شود

ولی اگر باد خط مرا با خود ببرد

روح سخنم را که بوی عشق می دهد

جایی نتواند بُرد

روزی می رسد که دلداده ای از این سرزمین بگذرد

و چون پا بر این خاک نهد

سراپا بلرزد و به خویش بگوید

پیش از من در اینجا عاشقی به یاد معشوقه

ناله سر داده

شاید مجنون به هوای لیلی نالیده

یا فرهاد در اینجا سر در خاک برده است

هر که هست

از خاکش بوی عشق برمیخیزد

و تربتش پیام وفا می دهد

تو نیز که بر بستر نرم آرمیده ای

وقتی که سخن آتشینم را از زبان نسیم صبا می شنوی

سراپا مرتعش خواهی شد و به خود خواهی گفت:

یارم برای من پیام عشق فرستاده

تو هم ای باد صبا

پیام مهر مرا به او برسان


اين نظر توسط محمد در تاريخ 1394/8/26 و 6:43 دقيقه ارسال شده است

اول فقط یک دل دل بود. یک هوای نشستن و گفتن.
یک بوی دلتنگ و سرشار از خواستن.
یک هنوز باهمِ ساده.
رفتیم و نشستیم،
خواندیم و گریستیم.
باری ای عشق،
اکنون و اینجا،
هوای همیشه‌ات را نمی‌خواهم
... نشانی خانه‌ات کجاست؟!

اين نظر توسط محمد در تاريخ 1394/8/25 و 23:51 دقيقه ارسال شده است


مردم از درد نمی‌آیی به بالینم هنوز
مرگ خود می‌بینم و رویت نمی‌بینم هنوز

بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم
شمع را نازم که می‌گرید به بالینم هنوز

آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت
غم نمی‌گردد جدا از جان مسکینم هنوز

روزگاری پا کشید آن تازه گل از دامنم
گل به دامن می‌فشاند اشک خونینم هنوز

گر چه سر تا پای من مشت غباری بیش نیست
در هوایش چون نسیم از پای ننشینم هنوز

سیم‌گون شد موی غفلت همچنان بر جای ماند
صبح‌دم خندید من در خواب نوشینم هنوز

خصم را از ساده‌لوحی دوست پندارم رهی
طفلم و نگشوده چشم مصلحت‌بینم هنوز

اين نظر توسط لیلی در تاريخ 1394/8/25 و 22:20 دقيقه ارسال شده است

این عشق ماندنی
این شعر بودنی
این لحظه‌های با تو نشستن
سرودنی‌ست
این لحظه های ناب
در لحظه‌های بی خودی و مستی
شعر بلند حافظ تو
شنودنی‌ست
این سر نه مست باده
این سر که مست
مست دو چشم سیاه توست
اینک به خاک پای تو می‌سایم
کاین سر به خاک پای تو با شوق
ستودنی‌ست
تنها تو را ستودم
آن سان ستودمت که بدانند مردمان
محبوب من به سان خدایان
ستودنی‌ست
من پاکباز عاشقم
از عاشقان تو
با مرگ آزمای
با مرگ …
اگر که شیوه تو
آزمودنی‌ست
این تیره روزگار در پرده غبار
دلم را فرو گرفت
تنها به خنده
یا به شکر خنده‌های تو
گرد و غبار از دل تنگم
زدودنی‌ست
در روزگار هر که ندزدید مفت باخت
من نیز می‌ربایم
اما چه؟
بوسه، بوسه از آن لب
ربودنی‌ست
تنها تویی که بود و نبودت یگانه بود
غیر از تو
هر که بود هر آنچه نمود نیست
بگشای در به روی من و عهد عشق بند
کاین عهد بستنی
این در گشودنی ست
این شعر خواندنی
این شعر ماندنی
این شور بودنی
این لحظه‌های پرشور
این لحظه‌های ناب
این لحظه‌های با تو نشستن
سرودنی‌ست
حمید مصدق



نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
.: Weblog Themes By roztemp :.

درباره وبلاگ

سلام خوش اومدین این سایت حاوی شعرها و طنز ودلنوشته ها و مناجات با خداو سخنهای حکیمانه میباشد کپی برداری از مطالب و عکسها با ذکر منبع بلا مانع است امیدوارم از سایتم خوشتون بیاد در ضمن ممنون میشم نظراتتون رو در مورد پستهام بدونم از همتون ممنونم.
موضوعات
دلنوشته های عاشقانه
حکیمانه
مناسبتی
جست و جو