close
تبلیغات در اینترنت
شعر احساسی/تکیه کن بر شانه ام ، ای شاخه ی نیلوفری رنگ/ای همه آرامشم از تو ، پریشانت نبینم
تبليغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات سايت
نام کاربری :
رمز عبور :

رمز عبور را فراموش کردم ؟
آمار مطالب
کل مطالب : 64
کل نظرات : 537

بازديد امروز : 44 نفر
بارديد ديروز : 1 نفر
بازديد هفته : 45 نفر
بازديد ماه : 179 نفر
بازديد سال : 1,425 نفر
بازديد کلي : 12,159 نفر

افراد آنلاين : 1
عضويت سريع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
نظرسنجي
نام کاربری



لينک دوستان
آخرین مطالب ارسال شده
پيوندهاي روزانه
کدهاي اختصاصي
پشتيباني
theme by
roztemp.ir
RSS

Powered By
Rozblog.Com
تبليغات
رزتمپ

 

 

 

 

 

 

ای همه آرامشم از تو ، پریشانت نبینم
چون شب خاکستری ، سر در گریبانت نبینم

 

ای تو در چشمان من یک پنجره لبخند شادی
همچو ابر سوگوار ، اینگونه گریانت نبینم

 

ای پر از شوق رهایی ، رفته تا اوج ستاره
در میان کوچه ها ، افتان و خیزانت نبینم

 

 

 

 

تکیه کن بر شانه ام ، ای شاخه ی نیلوفری رنگ
تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم

 

قصّه ی دلتنگیت را خوبِ من بگذار و بگذر
گریه ی دریاچه ها را تا به دامانت نبینم

 

کاشکی قسمت کنی غمهای خود را با دل من
تا که سیل اشک را زین بیش مهمانت نبینم 

 

درباره : دلنوشته های عاشقانه ,
امتياز : نتيجه : 2 امتياز توسط 2 نفر مجموع امتياز : 7

برچسب ها : ای همه آرامشم از تو ، پریشانت نبینم , تکیه کن بر شانه ام ، ای شاخه ی نیلوفری رنگ ,
بازديد : 43
[ 19 / 07 / 1394 ] [ 1:17 ] [ صحرا ]
مطالب مرتبط
آخرين مطالب ارسالي
ارسال نظر براي اين مطلب
اين نظر توسط afshin در تاريخ 1394/7/25 و 1:51 دقيقه ارسال شده است

شانه‌ات تکيه‌گاه من مي‌شد آن زمان که کنار من بودي
چشم تو شمع راه من مي‌شد آن زمان که تو يار من بودي
يک نگاهت قرار مي‌بخشيد يک نگاه تو زندگي مي‌داد
يک نگاه تو هستي من بود هستي من قرار من بودي
روز و شب در هواي سرد غمم کوچه کوچه پي تو مي‌گردم
روزگارم چه سرد مي‌گذرد گرمي روزگار من بودي
ناگهان رفتي و مرا اينجا بين اين کوچه‌ها رها کردي
سردي کوچه‌ها مرا پژمرد سبزه‌ي من بهار من بودي
آن زمان رفت و من هنوز اينجا منتظر هستم اي عزيز دلم
منتظر هم به راه مي‌مانم معني انتظار من بودي
ناگهان رفتي و مرا اينجا بين اين کوچه‌ها رها کردي
آن‌قدر از تو شعر مي‌گويم تا خودت حس کني خطا کردي...

اين نظر توسط اهو در تاريخ 1394/7/24 و 21:13 دقيقه ارسال شده است

http://s6.picofile.com/file/8217595334/images_11_.jpg

اینم عکس مورد علاقه ی من..دوست داشتم ببینی...

اين نظر توسط اهو در تاريخ 1394/7/24 و 21:12 دقيقه ارسال شده است

سلام اجی.....صحرایی خوبی قربونت...؟
ایام سوگواری تسلیت اجی..

اين نظر توسط اهو در تاريخ 1394/7/24 و 21:06 دقيقه ارسال شده است

اره واقعا خسته نباشی سرنوشت..

اين نظر توسط نیــمــا در تاريخ 1394/7/22 و 11:18 دقيقه ارسال شده است

کاش حداقل جوانمردی میکردی

و “مهربانی ام” را بهانه ی رفتنت نمیکردی!

تا من مجبور نشوم هر روز “سنگ” را نشان دلم بدهم

و بگویم اگر مثل این بودی…

او”نمیرفت”!!

اين نظر توسط پروفسور سوال پیچ در تاريخ 1394/7/22 و 10:20 دقيقه ارسال شده است

سلام
وبلاگ ما در بلاگفا مجددا فعال شد
می توانید قدم ررنجه نموده و به سوالات پاسخ دهید

اين نظر توسط علی ali در تاريخ 1394/7/21 و 11:59 دقيقه ارسال شده است

\\یا ارحم الراحمین /|

\\|سلام مهر خوی بزرگوار |/

/|امروزتان متعالـــی/|

|\\این صبح شورانگیزِ مست
|\\صبح ِ طرب خیزی که هست
|\\آئینه ی از مهــــــر خداست
|\\یک جلــــــوه از آئینه هاست
|\\برخیـــ ــ ـز و در آئینـــه ها
|\\لبخــــــند را آغــ ــ ـ ـاز کن
|\\خـ ـ ـورشید \"روز\" آورده است
|\\در را به رویـــش بــ ــ ــازکن

|\\آه ای خدای صبح نو
|\\پروردگارِ روشنـــی!
|\\شکـــرت که در قلـــ❤ب توام
|\\شکـــرت که در قلـــ❤ب منی…

|\\نعمتى كه سپاسگزارى نشود مانند گناهى است كه آمرزيده نشود./|
|\\امام جواد علیه سلام \"عیون الحکم والمواعظ \"\\|

اين نظر توسط دلسوختگان در تاريخ 1394/7/21 و 10:31 دقيقه ارسال شده است

خود را به خدا بسپار وقتی که دلت تنگ است
وقتی که صداقتها آلوده به صد رنگ است ...

خود را به خدا بسپار چون اوست که بی رنگ است
چون وادی عشق است او چون دور ز نیرنگ است ...

خود را به خدا بسپار آن لحظه که تنهایی
آن لحظه که دل دارد از تو طلب یاری ...

خود را به خدا بسپار همراه سراسر اوست
دیگر تو چه می خواهی بهر طلبت از دوست ...

خود را به خدا بسپار آن لحظه که گریانی
آن لحظه که از غمها بی تابی و حیرانی ...

خود را بخدا بسپار چون اوست نوازشگر
چون ناز تو می خواهد او را ز درون بنگر ...

خود را به خدا بسپار وقتی که تن ات سرد است
وقتی که دل از دنیا آمیخته درد است ...

خود را به خدا بسپار داروی دلت با اوست
سردی ز تنت شوید گرمای وجودت اوست ...

خود را به خدا بسپار آن لحظه که می خندی
آن لحظه که راه دل بر مرثیه می بندی ...

خود را به خدا بسپار چون چشمه خوشرویی است
لبخند به هر رویی از اوست که بر رویی است ...


اين نظر توسط K1 در تاريخ 1394/7/20 و 16:22 دقيقه ارسال شده است

عاااااااااااااالی
پاسخ : مرسی دوست خوبم خوشحالم که میبینمت

اين نظر توسط یغما در تاريخ 1394/7/19 و 3:04 دقيقه ارسال شده است


همیشه بوی غربت داشت باران
نگاهی بامحبّت داشت باران
به قدری ساده اشکم را درآورد
گمانم با تو نسبت داشت باران

همیشه ابری و لبریزِ دردیم
سکوت ممتدِ شبهای سردیم
من وباران همین دیشب دوباره
به روی شانه ی هم گریه کردیم

میان باد و باران گیر کردند
مرا در هر دقیقه پیر کردند
خبر از تو نیاوردند امشب
دوباره قاصدک ها دیر کردند



نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
.: Weblog Themes By roztemp :.

درباره وبلاگ

سلام خوش اومدین این سایت حاوی شعرها و طنز ودلنوشته ها و مناجات با خداو سخنهای حکیمانه میباشد کپی برداری از مطالب و عکسها با ذکر منبع بلا مانع است امیدوارم از سایتم خوشتون بیاد در ضمن ممنون میشم نظراتتون رو در مورد پستهام بدونم از همتون ممنونم.
موضوعات
دلنوشته های عاشقانه
حکیمانه
مناسبتی
جست و جو