close
تبلیغات در اینترنت
شعرانه/ عشق زورکی, عشق, یعنی من و تو, هیچ نگوییم به هم, یعنی دل من با دل تو جور شود
تبليغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات سايت
نام کاربری :
رمز عبور :

رمز عبور را فراموش کردم ؟
آمار مطالب
کل مطالب : 64
کل نظرات : 537

بازديد امروز : 54 نفر
بارديد ديروز : 2 نفر
بازديد هفته : 84 نفر
بازديد ماه : 125 نفر
بازديد سال : 934 نفر
بازديد کلي : 11,414 نفر

افراد آنلاين : 1
عضويت سريع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
نظرسنجي
نام کاربری



لينک دوستان
آخرین مطالب ارسال شده
پيوندهاي روزانه
کدهاي اختصاصي
پشتيباني
theme by
roztemp.ir
RSS

Powered By
Rozblog.Com
تبليغات
رزتمپ

 

عشق ،یعنی که تکان خورده و سرپا بشویم

زورکی هم که شده در دل هم جا بشویم



دست در دست هم اصلا ندهیم و نرویم

مگر آن وقت که دیوانه و تنها بشویم



عینک تیره و تیپ و هیجان و بلوتوث

همه جا چشم به راه اس ام اس ها بشویم



عشق ، یعنی من و تو ، هیچ نگوییم به هم

زیر عینک خرکی محو تماشا بشویم



تکیه بر هیچ نهادی ندهیم و خودمان

خودکفایی بنماییم و متکّا بشویم



گر که دیدیم که پولی به زمین افتاده ست

متفاهم ، متبسّم شده ، دولّا بشویم



عشق ، یعنی که فقط عاشق پیتزا نشویم

گاه بریانی و گاهی لازانیا بشویم



نتواند احدی تفرقه ایجاد کند

جمعمان را بزند برهم و منها بشویم



آنقَدَر کم شود این فاصله هامان که شود

جلوی تاکسی ِ شهری من و تو ، "ما " بشویم



عشق ، یعنی من وتو راز دل هم باشیم

نه که مشهور تر از وامق و عَذرا بشویم



من وتو ؟...نه !...تو و من ...ما ؟...تو و من ؟...نه !...من وتو

بختمان یار شود آدم و حوّا بشویم



چشش از میوه ی ممنوع ؟ - همین باد حلال !

با همین طنز دلی صاحب فتوا بشویم

عشق ، یعنی دل من با دل تو جور شود

"بشوم " با " بشوی " جمع شود ، تا " بشویم "

درباره : دلنوشته های عاشقانه ,
امتياز : نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0

برچسب ها : عشق زورکی , عشق , یعنی من و تو , هیچ نگوییم به هم , یعنی دل من با دل تو جور شود ,
بازديد : 50
[ چهار شنبه 21 / 05 / 1394 ] [ 3:22 ] [ صحرا ]
مطالب مرتبط
آخرين مطالب ارسالي
ارسال نظر براي اين مطلب
اين نظر توسط یغما در تاريخ 1394/6/30 و 16:26 دقيقه ارسال شده است

●♥ محمد شیرین زاده ♥●
چهارشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۴ ۳:۱۵
خیلی قشنگ بود درود ب شما ...........

پاسخ:


شما لطف دارین ممنون.





Mohamad Erfan
چهارشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۴ ۷:۱۵
بگذار سر بــه سینه ی من در سکوت ، دوست
گاهی همین قشنگ ترین شکل گفت و گوست

بگذار دست های تـــو با گیسوان من
سربسته باز شرح دهند آنچه مو به موست

دلواپس قضاوت مردم نباش ، عشق
چیزی که دیر می برد از آدم آبروست!

آزار می رسانــم اگـــر خشمگیــن نشو
از دوستان هرآنچه به هم می رسد ، نکوست

من را مجال دلخوشی بیشتر نداد
ابری که آفتاب دمی در کنار اوست

آغــوش وا کن ابر! مرا در بغـل بگیــر!
بارانی ام شبیه بهاری که پیش روست...

+سلام صحرا جان من خوبم تو خوبی؟؟

پاسخ:

جایت همیشه سبز است در خلوت خیالم
خوبم به خوبی تو گرچه نپرسی حالم






ژوان
چهارشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۴ ۷:۵۲
بزرگی گفت: وابسته به خدا شوید

گفتم: چه جوری؟

گفت: چه جوری وابسته به یه نفر میشی؟

گفتم: وقتی زیاد باهاش حرف میزنم زیاد میرم و میام

گفت: آفرین

زیاد با خدا حرف بزن زیاد با خدا رفت و آمد کن . . .








---------------*-*
علی..........ali
چهارشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۴ ۸:۱
سال ها پیش که کودک بودم

سر هر کوچه کسی بود که چینی را

بند می زد با عشق

و من آن روز به خود می گفتم

آخر این هم شد کار ؟

ولی امروز که دیگر اثری از او نیست

نقش یک دل که به روی چینی است

ترکی دارد و من . . .

در به در

کوی به کوی

در پی بند زنی می گردم . . ...................


سلام بابای خوبیها صبح قشنگت به خیر

[پاسخ:
]سالهایی که دلداده و همدم بودم
سالهایی که برای پدر ناز و محرم بودم
کودکی پاک ومنزه خنده هایم هم عشق
گوئیا اغوش تنگ بوده و مرحم بودم
همه جا عشق و امید بود و صدای مردم
گوئیا عشق و صفا بوده و من کم بودم
حالیا ایهمه اندوه بدل دارم و غمنتامه عشق
بدلم سینه اسرار نه که غم ذارم
چونکه صحرا برسید صبح با شور و نشاط
شاد و خوشحال شدم پیرو که همذم دا رم







سارا دلنوشته های من
چهارشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۴ ۱۱:۴۸
وقتی تو رفتی دلم گرفت،
آخر با تو عاشق بودم
و با تو می شد تا پیشواز صنوبرها رفت
و پرستوها را تا دیاری دور بدرقه کرد،

وقتی رفتی دلم شکست،
آخر با تو می شد تا آن سوی پرچین دل ها کوچید
و عشق را زیباتر دید.

وقتی که رفتی دلم گریست،
آخر با تو می توانستم دلتنگی هایم را به ضریح چشمانت بسپارم
و تبسم ستاره ها را در برق نگاهت ببینم.

وقتی تو بودی دلم چه آرامش غریبی داشت
و اینک بی تو دلم در جستجوی کوچه ایست که به باغ بپیوندد،
بگو ای مسافر من !
برای دیدنت از کدامین کوچه بیایم ؟!






سارا دلنوشته های من
چهارشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۴ ۱۱:۴۸
شاید سالهاست که خودم را گول می زنم. شاید سالهاست که دیگر از من چیزی در تو نمانده باشد. شاید به عظمت آنچه تو برای من هستی کسی هست برای تو. شاید من در جایی دور و زمانی زود در دنیای تو گم شدم و حالا حتی دستهای خاطراتت هم به آنجا و آن زمان نمی رسد. شاید آنقدر می خواستمت، می خواهمت که یادت عینیت تمام است در چهار دیوار این خانه. شاید غرق در بی انتهای دوست داشتنت، رفتنت را ندیدم و هنوز صدای بهانه هایت را عاشقانه می شنوم. شاید در معجزه نگاهت مسخ شده ام و دیدن را فراموش کرده ام. شاید...

ولی مهم نیست، واقعا مهم نیست. مهم این است که همیشه و همه جا می بینمت، مهم اینست که برای تو یگانه ام همیشه می نویسم، دستهایت را می گیرم، روی زانوانت به خواب می روم و با بازدم تو بیدار می شوم. مهم اینست که به هیچ چیز جز تو تعبیر نمی شوم و مهم تر آنکه هیچ چیز جز این را باور نمی کنم ..






سارا دلنوشته های من
چهارشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۴ ۱۱:۵۰
مرگ را به رودها سپردم
اصلا شاعر بی مشاعر به چه کار مرگ می آید ؟
او که نباشد
چه کسی هر شب
با یک بغل ترانه و دلی دیوانه
به سراغ خاطرات پاک تو بیاید ؟

می ترسیدم زبانم لال
نگاهت در پس دروازه ی جدایی جا بماند
اما انگار
برف های فاصله از حرارت حرفم آب می شوند

حالا فکر می کنم که می آیی
می آیی و به ها گفتنم می خندی ! بانو ...
سارا دلنوشته های من
چهارشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۴ ۱۱:۵۰
آنقدر بی خیال از بازنگشتنت گفتی ،
که گمان کردم سر به سر این دل ساده می گذاری !
به خودم گفتم
این هم یکی از شوخی های شاد کننده ی توست !
ولی آغاز ِ آواز ِ بغض ِ گرفته ی من ،
در کوچه های بی دارو درخت ِ خاطره بود !
هاشور اشک بر نقاشی ِ چهره ام
و عذاب ِ شاعر شدن در آوار هر چه واژه بی چراغ !
دیروز از پی ِ گناهی سنگین، گذشته را مرور کردم !
از پی ِ تقلبی بزرگ، دفاترِ دبستان را ورق زدم !
باید می فهمیدم چرا مجازاتم کرده ای !

شاید قتل ِ مورچه هایی که در خیابان
به کف ِ کفش ِ من می چسبیدند ،
این تبعید ناتمام را معنا کند !

یا شیشه ای که با توپ ِ سه رنگ ِ من،
در بعد از ظهر تابستان ِ هشت سالگی شکست !
یا سنگی که با دست ِ من
کلاغ ِ حیاط ِ خانه ی مادربزرگ را فراری داد !
یا نفرین ِ ناگفته ی گدایی، که من
با سکه ی نصیب نشده ی او برای خودم بستنی خریم !

وگرنه من که به هلال ابروی تو ،
در بالای آن چشمهای جادویی جسارتی نکرده ام !
امروز هم به جای خونبهای آن مورچه ها ،
ده حبه قند در مسیر ِ مورچه های حیاطمان گذاشتم !
برای آن پنجره ی قدیمی شیشه ی رنگی خریدم !
یک سیر پنیر به کلاغ خانه ی مادربزرگ
و یک اسکناس ِ سبز به گدای در به در ِ خیابان دادم !

پس تو را به جان ِ جریمه ی این همه ترانه ،
دیگر نگو بر نمی گردی !













محمد بارانی
چهارشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۴ ۱۱:۵۳
در خلــوت دلــم . . .
بـخــاطــر تـمــام دلــواپــسی هــام ، بــرای تـسکیــن دل بـی قــرارم ،
بــرای تیـمـار زخــم هــایــم ،
بــرای خشـکـ کــردن چشــمهــای خـیـس لحـظات انتـظارم ،
بــرای بــاور صـــداقــت و زدودن ســیاهــی اعـتــمـاد ،
بــرای روشـنـی کــوره راه زنــدگـیــم ،
بــرای لمــس خــوشـبخـتی و فــریادی از تــه دل ،
بــرای شـکسـتن قلـم تـقــدیــر و تـفکــر منـجمـد انـسـان هــا ،
بــرای فــرو ریـخـتـن نمــیشودهــا و شـکستن حـصــار دل ،
بهـــــــانه ایی شـو و بیـــــا . . . !!!
















بیخیال اسم
چهارشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۴ ۱۲:۷
زیبا بود










negin
چهارشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۴ ۱۶:۹
سلاااااااااااام
ادرس وبمو عوض کردم
اینم ادرس جدیدم

http://n-bahanehayetanhai.blogfa.com/














رفیق
چهارشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۴ ۱۶:۹
.صحرا خانم خوبی ؟











زهــــــــــره تک ستــــــــــاره
چهارشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۴ ۲۱:۴
روز هشتم شاعران دنبال مضمون نیستند

هشت یعنی: السلام ای ضامن آهو رضا...




http://media.wisgoon.com/media/pin/images/o/2015/3/9/16/1425904360280639.jpg














وحید
چهارشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۴ ۲۱:۳۷
زندگی مثل یه جاده است ،
من و تو مسافراشیم ،
قدر لحظه ها رو بدونیم ،
ممکنه فردا نباشیم.

ممنونم دوست خوبم











گیتی رسائی
چهارشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۴ ۲۱:۵۱
صحرا جان خیلی از خواندن پستهایت لذت بردم مثل کامنتت قشنگ بود .

امشب دوباره آمده ام ، باز هم سلام

من را ببخش مرد غزل های ناتمام

من را ببخش بابت احساس خسته ام

من را ببخش بابت این فکرهای خام

این حرف ها درون دلم درد می کشید

این حرف ها وجود مرا داد التیام

گفتی کلافه می شوی از این حضورمحض !

گفتی عذاب می کشی از دست من مدام

گفتی نگاه هرزه ی من با تو جور نیست

گفتی که پاک هستی و این فعل ها حرام!

گفتی و باز گفتی و هی اشک پشت اشک

مابین پلک های ترم، کرد ازدحام

می خواستم فقط بنویسم چرا؟چرا؟

می خواستم بگیرم از این شعر انتقام

اما دلم شکسته تر از این بهانه هاست

خو کرده ام به عادت دنیای بی مرام

من با زبان تلخ تو بیگانه نیستم

من با هزار درد غم انگیز، آشنام!

شاید غزل هوای دلم را عوض کند

شاید رها شوم کمی از این ملودرام

این بیت ها همیشه مرا فاش می کنند

این بیت ها روایت تلخی ست هر کدام...











عمو علی
چهارشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۴ ۲۲:۱۴
سلام علیکم
عمو علی
چهارشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۴ ۲۲:۱۹
سلام
با من قهری بهم سر نمی زنی؟






عمو علی
چهارشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۴ ۲۲:۲۰





مــُــحبـــــت
تنـهـــــــا جــوشـکــــاری است کــه،
دلهـــای شـکـسـتـه را رایـــگان جــوش مـی دهـــــد . .
.




رضا
پنجشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۴ ۰:۴
گاهی این قدر از زندگی سیر میشوم که
میخواهم تا سقف آسمان پرواز کنم و رویش دراز بکشم
آرام و آسوده …مثل ماهی حوضمان که چند روزیست روی آب است اپم راستی منم لینک کن





(: لیدی اردیبهشتی شکلک
پنجشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۴ ۹:۲۱
هوای تو ...
اجابت تمام عشــق است
و من به»تـو
شکوه یک قنوت عاشـقانه را
پیش می کشـم عـزیزم
دوستت دارم
به اندازه ی همه ی دارایی ام
که تویی....









(: لیدی اردیبهشتی شکلک
پنجشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۴ ۹:۲۱
دلتنگی
حس نبودن کسی است
که تمام وجودت به یکباره تمنای بودنش را میکند








رفیق
پنجشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۴ ۲۱:۲
سلام .
عاشقی خاک بر سری نداره !!!
باید عاشق بود تا عشق رو فهمید ..

پاسخ:
عموووووووووووووووووو









مجتبی
جمعه ۲۳ مرداد ۱۳۹۴ ۸:۱۹
کنارم که هستی
خیابان ها از ماهیت می افتند،
رسیدنی در کار نیست
شانه به شانه مقصدم قدم میزنم …














می
پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۴ ۱۲:۳۷
محبوب من

من آنقدر به زیباییت می اندیشم

که تو اصلاً خودت هم به آن توجه نمیکنی

من آنقدر به بوسیدنت می اندیشم

که تو هرگز به لبهای داغت فکر نمیکنی

من آنقدر به آغوشت می اندیشم

که شبها بدون تو هیچوقت تنها نیستم

کمی خیالت را به آغوش من بیاور

لمس کن گرمای تنم را

ببوس لبهای داغم را

ببین که چگونه شراره ی آتشم

ببین چگونه تنگ آغوش منی

ببین نفسهای گرم تند مرا

ببین که چگونه ترا می کاوم

ببین چگونه روحم با روح تو یکی میشود

و به آسمانها عروج میکند

محبوبم به عشقمان بیاندیش

به لحظه ی دیدارمان بیاندیش

به لحظه ی وصالمان بیاندیش ..

..
یه فراموش شده ...













پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۴ ۱۹:۹
زيباترين قسم سهراب سپهري:

به حباب نگران لب يک رود قسم، و به کوتاهي آن لحظه شادي که گذشت،
غصه هم ميگذرد،
آنچناني که فقط خاطره اي خواهدماند..
لحظه ها عريانند.
به تن لحظه خود،جامه اندوه مـپوشان هرگز...!!
زندگی ذره كاهیست،
كه كوهش كردیم،
زندگی نام نکویی ست،
كه خارش كردیم،
زندگی نیست بجز نم نم باران بهار،
زندگی نیست بجزدیدن یار
زندگی نیست بجزعشق،
بجزحرف محبت به كسی،
ورنه هرخاروخسی،
زندگی كرده بسی،
زندگی تجربه تلخ فراوان دارد، دوسه تاكوچه وپس كوچه واندازه یك عمر بیابان دارد.

پاسخ:
دوست خوبم امیدوارم تونسته باشم برای لحظه ای کوتاه لبخند و گوشه لبت بزارم


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
.: Weblog Themes By roztemp :.

درباره وبلاگ

سلام خوش اومدین این سایت حاوی شعرها و طنز ودلنوشته ها و مناجات با خداو سخنهای حکیمانه میباشد کپی برداری از مطالب و عکسها با ذکر منبع بلا مانع است امیدوارم از سایتم خوشتون بیاد در ضمن ممنون میشم نظراتتون رو در مورد پستهام بدونم از همتون ممنونم.
موضوعات
دلنوشته های عاشقانه
حکیمانه
مناسبتی
جست و جو